تبليغاتX
همیشه من تنهام

قالب پرشین بلاگ


همیشه من تنهام
حرف های نگفتنی یه پیر پسر جدید
تو این مدت یه سری مشکلات پیش اومد که فرصت نبود بنویسم. الانم باید برم دنبال کارای مقاله واسه استاد های عقده ایم. ولی حسش نیست و نیاز داشتم از فضا خارج شم و برم دنبال دنیای دلم.

سر مرز زمین پدر بزرگم من که الان دست پدر ایکس بود دو تا همسایه زمین کشاورزی با هم مشکل پیدا کرده بودن و این آقای پدر ایکس به زمین اونا نفوذ کرده بود و مشکلاتشون بالا گرفته بود. حالا تو این وضعیت اسم من وسط اومده بود که آره نیما وقتی میخواست سند زمین ها رو بگیره اینجا رو اندازه کرده بود و اونم مهندسه و میتونه مشکل ما رو حل کنه. اومدن دنبالم ولی نرفتم و هی اصرار که منم میگفتم که به من مربوط نیست و برین دنبال کس دیگه. ولی یه اندازه هائی داشتم که میتونستم با یه متر کشی ساده اونجا رو پیدا کنن و مشکلشون حل بشه. بعد مدتی خبر رسید که سر همین موضوع با پدر ایکس بد جوری جر و بحث کردن و این وسط پدر ایکس به من فحش و ناسزا گفته بود و تهدیدم کرده بود که بیاد اینجا قلم پاشو میشکنم...... منم که سرم درد میکنه واسه دردسر.

موضوع اونقدر مهم شده بود که نگو.... بازم اومدن دنبالم که چون من یه روزی اینجا بودم به عنوان ریش سفید و مهندس مرز زمین رو واسشون مشخص کنم. قیمت زمینای اونجا هم خیلی رفته بود بالا. وقتی رفتم سر زمین از این ورم پدر ایکس اومد و تا دید من اونجام گفت که مگه بهت نگفتن این ورا آفتابی نشی؟ الانم راتو بکش برو و اینجا نمون. منم برگشتم گفتم که اومدم ببینم کدوم ... میخواد قلم پای منو بشکنه که زنش رو.... بعد رفتم طرفش که به نشانه نترسیدن باشه که صاحب زمین همسایه دستمو گرفت و نزاشت جلو برم... و ادامه داد که من مهندس نیما رو آوردم و تا من اینجا هستم کسی بخواد از گل کمتر بهش بگه من خودم قلم پاشو خورد میکنم..... یه کم جر و بحث داشتیم و تو این کشا کش من مرز رو مشخص کردم و نشون دادم و معلوم میشد که پدر خانوم ایکس چند متری اومده تو زمین اینا و مساحت زمین بالاتر از ۲ هزار متری میشد و قیمت سرسام آروری داشت. از این ورم پدر ایکس خیلی هزینه کرده بود و همش از جیبش میرفت ...

من قولنامه های قدیمی هم داشتم که دادم به اونا که تو اونا بعضی مرزا مشخص بود. با این سند و مدارک و شهادت من اونا میتونستن زمیناشونو بگیرن و بدون اینکه چیزی به نفعم باشه افتادم وسط دردسر.....

دعوا شد و پدر ایکس یه بیل برداشت و با عصبانیت می خواست منو بزنه.... چند نفر از فامیلاشم همراش بودن و اونام با اون میخواستن منو بزنن و هی تهدید و فحش و ناسزا... یه فحشائی داد که من آتیش گرفتم و و مثل اسفند بالا و پائین پریدم. تو این گیر و ویری دیدم که پدر ایکس بیل رو برده بالا و میخواد بزنه تو سرم که گرفتنش و منم تو اون فرصت چند تا مشت زدم تو صورتش و خونیش کردم و یه لگد هم انداختم ... بعد این خواهر زادش میخواست منو بزنه که یه مشتم به اون و دعوا چند نفره شد و آدمای همسایه بغلی از من هواداری کردن و منم تو این فرصت فقط میخواستم دق و دلیم رو سر این پدر ایکس خالی کنم و چند بار دیگه زدمش و افتاد زمین و منم نشستم رو سینه اش و هی زدمش. تو این وسط چند بار منو زدن ولی من با اونا کاری نداشتم و طرفم فقط اون بود. اون قدر میکشیدنم که جدا شم ولی جدا نمیشدم و .... تو اون کشون کشون اون خواهر زاده هاش هم که میشناختیم همو هی منو میزدن که بعد رفتم سراغ اونا. یکشون رو خوب کتک زدم و اون یکی هم که همسایه ها میگفتن زدیم و خیالت راحت.... داغ داغ بودم. هیچی حالیم نبود و هی فحش و ناسزا بود که من به پدر ایکس میدادم....... چی فک میکردم و چی شد. شکایت و پزشک قانونی و پاسگاه..... البته دو تا همسایه از هم شکایت کردن و این وسط از من هم شکایت شد. به من گفتن که تو هم شکایت کن و منم بیخیال شدم و اهمیت ندادم. تو پاسگاه بودیم و با پدر ایکس کر کری میخوندیم و به اون خواهر زاده هاش هم خط و نشون میکشیدم که فامیلای منم اومدن و مسدله ریش سفیدی شد و همه خواستم که از شکایت علیه من صرف نظر کنن و منم داد و بیداد که بره هر غلطی میخواد بکنه انجام بده.... بعد خاله خانوم همراه ایکس اومدن پاسگاه و تا شوهرشو تو اون وضعیت دید یه داد و بیدادی راه انداخت و چند تا سیلی به من زد و گفت که نا سلامتی جای پدرته .... تا اینو گفت یه سیلی محکم زدم تو صورتش و نزدیک بود بیفته که منو گرفتن و منم داد میزدم جای پدر من این سگ پدر میتونه باش.... یه فحش های بدی به خاله خانوم میزدم که نگو.... میخواستم همه اون سال هائی که ساکت بودم داد بزنم.... نمیدونم تو اون وضعیت چه جوری رفتار کنم. مامورا منو گرفتن و بردن تو یه بازداشتگاه و در رو بستن و واسم پرونده بستن که فرداش برم دادگاه.... ماموره هی منو تهدید میکرد که قانون تو رو آدم می کنه و فلان میشی و بهمان میشی.... منم یه پوز خندی زدم و ساکت شدم. ماموره از این پوزخندم عصبی شد و گفت الان میخندی بزار یه کم بمونی آدم میشی....تا شنیدن من تو بازداشت افتادم دیدم که همه دستشون یه سند هست که نزارن من داخل بازداشتگاه بمونم و ریش سفید ها هم با پدر ایکس صحبت میکردن که از شکایت علیه من منصرف بشه.... منو آزاد کردن و تو سالن داشتم با بقیه صحبت میکردم که ایکس و پدر و مادرشم اون ور صحبت میکردن. تو این وسط هی میگفتن که چرا آتیش به پا کردم و منم هیچ جوابی نمیدادم.

همه برگشتیم خونه و ماجرا رو مو به مو واسه بقیه توضیح دادم که این جوری شد و بعد به خاطر این حرفش اینجوری کردم و ..... همسایه زمین پدر ایکس از پدر ایکس شکایت کرده بود و یه شکایت هم واسه من نوشته بود که اونا منو زدن و اومدن تو زمینش و از این جور مسائل و کلی رفتار های فردینی از خودش نشون داده بود. فرداش از خجالت نمیتونست به چشام نگاه کنه ....

 ریش سفیدا واسه آشتی کردن پا جلو گذاشتن و دعوتمون کرده بودن یه خونه بیطرف که مشکلات حل بشه و شکایت بازی و این مسائل نباشه. همه حرف میزدن و منم ساکت. پدر ایکس که هی از مرد و مردانگی هاش میگفت و فلان و بهمان .... اکثریت فامیلا از اون خوششون نمیاد و ته دلشوم همه از کتک خوردنش راضی بودن. حالا تو جمع همه بودن. خاله خانوم هم بود و هی حرف میزد و باور نمیکرد من زده باشمش و میگفت که ایننیما رو من بزرگ کردم و این مثل پسرم میمونست و قرار بود آشتی کنیم و ولی نیمدونستم رو خالش هم دستش رو بلند میکنه.....

من از کارم راضی بودم این کار رو خیلی وقت پیش باید انجام میدادم. پدر خانوم ایکس دماغش رو پانسمان کرده بود و ایکس هم گاهی نگاه میکرد. من خندم میومد ولی نمیتونستم بخندم. ایکس گاهی نگاهی به من مینداخت و معلوم بود ناراحته و منم نگاهی از رضایت بهش میکردم.

.............................میخواستم برم دانشگاه.................

از محل کارم مرخصی گرفتم که برم دانشگاه ولی از اتوبوس جا موندم و نرسیدم. به استاد زنگ زدم که بگم این مشکل واسم پیش اومده. ۲ تا استاد دارم یکیشون گفت که من این هفته سر کلاس نمیام و بعد زنگ زدم به اون یکی که بگم ولی اونقدر با بی احترامی باهام صحبت کرد که قاط زدم...

من به استاد زنگ زدم که استا فلان جا هستم و از اتوبوس جا موندم..... استاد بدون اینکه به حرفم گوش کنه میگفت که آقای ... الان ساعت ۱۰ شبه... من از دست شما آسایش ندارم و باید خطم رو عوض کنم و .... حالا میونش با خانومای کلاس خیلی خوبه و بهشون زنگ میزنه و میگه بیان کلاس ولی من مثل جوجه اردک زشتم.... خیلی بهم برخورد و توضیح دادم استا میدونم مزاحمتون شدم ولی من مشکلی واسم پیش اومده بخوام بیام به کلاستون نمیرسم اگه اجازه بدین نیام که بازم با بی احترامی جواب داد. منم هی میگم که استاد تو راه موندم چیکار کنم این وقت شب. دیدم که برخوردش مناسب نیست و عصبی میشم. خیلی خواستم خودمو کنترل کنم ولی نشد و هر چی از دهنم دراومد به استاد گفتم و یه کثافتی هم نثارش کردم.......از دیروز ناراحتم که چرا من نمیتونم خودمو کنترل کنم و جنون آنی دارم؟

[ جمعه 1391/02/29 ] [ 5:11 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

چند ماه پیش یه شماره نا شناس بهم پیامک فرستاده بود............متنش این جوری بود..... از من متنفری.... منم فک کردم که اشتباهی شده و بیخیال شدم..... بعد دوباره شب پیامک زد که من از اون متنفرم یا نه..... هاج و واج اونم نصفه شب و توی خواب و بیداری نوشتم شما؟ بعد جواب داد که یعنی منو نمیشناسی..... منم خسته و کوفته ........بیخیال شدم بازم پیامک و پیامک.... به شماره نیگاه کردم ببینم میشناسم یا نه..... یه کم آشنا بود ولی بیخیال شدم.... دوباره تماس گرفت و بعد یه مکس طولانی گفت که من فلانی خانوم ایکس هستم و منم قطع کردم...... خواب از سرم پرید و حسابی داغ کردم.....

این ماجرا تموم شد

۲۹ اسفتد یکی از فامیلای خانوم ایکس فوت کرد. یعین عمه ایشون. واسه تششیع جنازش نرفتم. ولی واسه عرض تسلیت رفتم با اینکه نمیخواستم...... کاش نمیرفتم ولی رفتم. مراسم تو مسجد بود و منم باید میرفتم مسجد. خیلی وقت بود نرفته بودم اون ورا. همه جا تغییر کرده بود و ساختمان های جدید ساخته شده بود و چهره کوچه عوض شده بود. رفتیم داخل مسجد..... غریبه بودم...... بد جور غریبه.... فک کنم هیشکی منو نشناخته بود. با پدر خانوم ایکس که کنتاکت بدی داشتم نمیدونستم چه جوری باهاش برخورد کنم. از اونجا که پسر عمه خانوم ایکس باهام یه کم رفاقت داشت و یه جوری همکار بودیم...... اگه به خاطر اون نبود نمی رفتم. داخل مسجد که شدیم به پسر عمه خانوم ایکس تسلیت گفتم و کنارش پدر ایکس وایساده بود که خواهرش میشد. تا منو دید یه کم چهرش عوض شد. معلوم بود تعجب کرده بدون اعتنا به اون رفتم نشستم و فاتحه خوندم. لینجا رسم اینه که هر کی میاد داخل یه جا میشینه و فاتحه میخونه و بعد پا میشه رو به صاحب عزادار تسلیت میگن منم همین کار رو کردم. دیدم که پدر خانوم ایکس خیلی خیلی تشکر میکنه ازم. همراه دائیم بودم. میگفت که درسته باهاش میونه خوبی نداری ولی تو این جور مراسم ها کینه رو بزار کنار ....
روضه خون داشت میخوند و منم تو فکر خودم و گذشته فرو رفته بودم......
دیگه اون نیمای قدیمی نیستم. هیچی ازم نمونده. یه ساعتی نشستیم داخل مسجد.... مداحی که روضه خونی میکرد هر کی میومد داخل میگفت الفاتحه..... از همکارای نظام مهندسی هم تعدادی بودن.... باهاشون با سر احوال پرسی کردیم..... بعد از فک و فامیلا و همکارای خانوم ایکس که پزشک بودن کنارم نشستن. یه پزشک بود که نقشه ساختمانش رو من امضا کرده بودم و تا دید اونجام اومد کنارم و در مورد نحوه اجرا و مراحلش یه سئوالاتی میپرسید. بعد صحبت هامون پرسید که با مرحومه نسبتی دارم یا نه. منم گفتم که نه فامیلمون نیست. دائیم هم که همرام بود احساس کردم متوجه شد و یه سری تکون داد. گفتم که دائیم  و دوستم اومدن فاتحه بدن منم همراشون بودم مجبور شدم بیام داخل. روضه خون یه فاتحه داد و بعد فاتحه خواستم برم. به دائیم گفتم که من میرم و مادرمم همرام میبرم. دائیم که متوجه اوضاع من بود با سر تائید کرد که برم. از دکتر خداحافظی کردم و اومدم بیرون. منتظر بودم که مامان بیاد و با هم بریم خونه. یه کم منتظر شدم تا ازمسجد بیاد بیرون. ولی دکتری که من مهندس ناظر و طراحش بودم اومد بیرون و بازم یه کم ازم راهنمائی خواست و گرم صحبت شدیم که همکارش همراه پدر خانوم ایکس اومدن بیرون. پدر خانوم ایکس به احترام اومدنشون اومده بود تا اونا رو بدرقه کنه. دکتر از همکارش خواست که چند لحظه وایسه تا با من صحبت کنه که اونم اومد کنارمون و باهام دست داد. رو به همکارش دکتر گفت که آقای دکتر .... ایشون مهندس فلانی هستن و فلان کردن و بهمان کردن و کلی از نقشه ساختمانیش واسه اون تعریف میکرد و ادامه میداد که به جرات میتونم بگم که از مهندسای خبره و وارد این شهرن...... پدر خانوم ایکس هم مجبور شد همراه اون بیاد کنارمون.تو همون حالت که دکتر داشت صحبت میکرد پدر خانوم ایکس دستشون رو دراز کردن باهام دست بدن. منم مثل کسائی که متوجه نیستن دستمو دراز نکردم دست بدم و اونم دستشو کشید.دکتر هم متوجه شد  خواست منو رو به پدر ایکس معرفی کنه گفت که آقای مهندس رو تو آسمون دنبالش بودیم اینجا گیرش آوردیم. پدر خانوم ایکس گفتن آقای دکتر نیما رو من بزرگ کردم ایشون مثل پسرم میمونه..... عرق سردی رو پیشانیم نشست.... قلبم داشت تند تند میزد و یه کم سر دردم داشت شروع میشد..... دکتر برگشت گفت پس سفارش ما رو بکنید دیگه واسه همین من از ایشون پرسیدم مهندس شما کجا اینجا کجا و از فامیلاتون هستن یا  آشنائی ندادن.... بعد مثل اینکه فهمیده بود من حتماْ مشکلی دارم باهاشون ادامه نداد و با زیرکی گفت که آقای مهندس کارمو راه میندازی یا با فلانی بیام .... تو این موقع از همکارای نظام مهندسی هم اومدن بیرون و اونجام باهاشون احوال پرسی کردم. از همکارای نظام مهندسی هم اومده بودن که رئیس نظام مهندسی هم اونجا بود. جلو در مسجد یه احوال پرسی کردیم و دکتر همراه من با رئیس نظام مهندسی آشنا بودن. رئیس نظام مهندسی بعلت اینکه من باهاش صمیمی هستم با اسم کوچیک صدا میزنه. خلاصه کلی ناخواسته منو جلو پدر ایکس تحویل گرفتن. بعد رئیس ما رو به دکتر ادامه میداد که من میتونم قسم بخورم نیما یه روزی از مهندسای باسواد و به نام و صاحب سبک میشه. من به وجود ایشون افتخار میکنم و تو کارام از ایشون نظر خواهی میکنم. حالا ردیس نظام منهدسی عضو هیئت علمی دانشگاه هم بودن که تعریفشون منو خوشحال کرد. من فقط تونستم از تعریفشون تشکر کنم.دکتر همراه دوستشون رفتن و قرار شد من فردا برم سر زمین و اونجا با هم حرف بزنیم.
عجب دنیای کوچیکی داریم. ...

مادرم اومد بیرون .من رفتم ماشین رو بیارم. یه خانومه کنار مادرم ایستاده بود که من اول نشناختمش. بعد فهمیدم که عمه ی خانوم ایکس بود. یعنی خواهر خانومی که فوت شده بود. از مادرم پرسیده بود که این پسره کیه... مادرم با تعجب گفت که نیماست دیگه. مگه نشناختیش... باور نمیکرد که من باشم. میگفت که چرا لاغر شده. مریضی چیزی داره.... به مادرم گفته بود که برادرم در حقش نا حقی کرد و هم نیما رو بدبخت کرد و هم اون دختره رو بدبخت کرد.
وقتی ماشین رو نگه داشتم تا مادرم سوار شه عمه خانوم ایکس ازم تشکر کرد که اومدم. منم تازه فهمیدم که کیه..... پیاده شدم و باهاشون احوالپرسی کردم. اونقدر آقا نیما میگفت که نگو.... واسه ناهار دعوتمون کردن. قسمم داد که بیام.... بین راه مادرم باهام حرف میزد که چی شد و فلانی چه جوری باهات حرف زد. دیدیش. کاری نکردی که تو مجلس به چشم بیاد.... منم گفتم نه
دیروز رفتم سر زمین دکتر که یه مشورتی داشته باشیم. بعد کلی حرف زدن ازم پرسید که دیروز من فهمیدم مشکلی با پدر خانوم ایکس داشتین واسه همین تو راه با همکارم سر دست ندادن شما صحبت میکردم ایشون به من توضیح دادن که چه اتفاقی افتاد. من بهتون حق میدم و اینم که اومده بودین اونجا نهایت بزرگیتون هست.... بعد از اخلاق من تعریف کرد و از کارم و حرفائی که همکارام زده بودن و ازم تعریف میکردن. طرح ساختمانیش اونقد قشنگ شده بود که همه جا با آب و تاب تعریف میکرد. امروز رفته بودیم سر خاک عمه خانوم ایکس..... همه اونجا بودن. موقع رفتن پاهام میلرزید.
حالا همه با ماشین آن چنانی و منم مثل جوجه اردک زشت با ماشین .... نگه داشتیم تو پارکینک....
سر راه پاهام میلرزید. میخواستم برگردم ولی به خودم میگفتم که نترس. به جای اینکه از حقیقت فرار کنی وایسا و به همه ثابت کن که هیچ اتفاقی نیفتاده و مشکلم رو به جای فرار کردن حل کنم و کنار بیام.
فامیلای نزدیک و دور و آشناهمون سر مزار بودن. خانوم ایکس درست روبه روی من بود و میدید که من دارم میام. معلوم بود که تعجب کرده. خواستم مسیرم رو عوض کنم و از چشمش پنهون بشم که یه دفه فک کردم مگه من بدی کردم که پنهون بشم. اون باید پنهون بشه. محکم به راهم ادامه دادم و بدون توجه به اون کنار مزار که جمعیت پرشده بود وایسادم. دنبال فک و فامیلای خانوم ایکس بودم که بعضیاشون نبودن. چشم دنبال شوهر خانوم ایکس بود که کتکش زده بودم. تیپ لباسام اسپورت بود و با بقیه فرق میکرد. یعنی اونجا تابلو بودم. احساس میکردم بعضیا نیگام میکنن و حس بدی داشتم و معذب بودم. ولی نمیتونستم برم تا مراسم تموم شه. تو اون وقت سعی میکردم جلو چشم نباشم. خیلی زمان به کندی میگذشت. مادرم با مادر خانوم ایکس یه جا وایساده بودن که نمیتونستم برم کنارش. مراسم اونجا نمادین بود انگار که نه انگار کسی مرده و واسه چی اونجان. مراسم یواش یواش تموم میشد و راه افتادیم بریم طرف ماشینا. ولی یه جوری ماشینا نگه داشته بودن که نمیتونستم حرکت کنم و منتظر شدم ماشینای بغلیم برن تا منم خارج شم. خانوم ایکس همراه مادرش و مادرم داشتن میومدن. مادر خانوم ایکس که میشه خاله داشتن خداحافظی میکردن با مادرم که یه نیگاشم به من بود. منم انگار نه انگار وایساده بودم. من صداشون رو میشنیدم که داشت میگفت فشارم رفته بود بالا و نمیومد پائین و تو بیمارستا چند روزی بستری شده .... بعد گلایه میکرد که مادرم چرا نیومده بهش سر بزنه نا سلامتی خواهری گفتن ... من از تو انتظار نداشته باشم از کی انتظار داشته باشم ...  مادرمم گفت که خودتون کاری کردین که کارمون به اینجا بکشه و منم از شما انتظار داشتم که این جوری شد...... من ماشین رو روشن کردم و یه بوقم زدم که مادرم زودتر بیاد بریم. اونام سوار ماشین خودشون شدن و جلوی ما راه افتادن. ماشین همون ۲۰۶ بود که من تو جاده قم باهاش تصادف کرده بودم. تو راه مادرم بهم گفت که خانوم ایکس از شوهرش طلاق گرفته.... اونقدر تو دلم خوشحال شدم که نگو.... ولی به رو خودم نیوردم. انگار که نه انگار.... بعد توضیح میداد که میگن من باعثشم. شیشه ماشین رو پائین دادم که یه هوائی به صورتم بخوره. مادرم میگفت که خالت انتظار داره که باهاشون آشتی کنیم و گذشته رو فراموش کنیم. یعنی تو این سال نو ما قصد داشتیم بیام واسه اشتی ولی این عمه خانوم فوت شدن و نتونستیم..... من منتظر بودم مادرم ادامه بده که گفت منم گفتم که نیما اگه بخواد آشتی میکنیم و اگه هم نخواد آشتی نمیکنیم. من به مادرم گفتم که شما آشتی کنین و برین و بیان ولی من که واسم مهم نیست و اصلاْ بهشون اهمیت نمیدم.
من تو راه به خودم و عذاب هائی که کشیدم فک میکردم.....

[ پنجشنبه 1391/01/03 ] [ 7:55 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
آخرین شب سال ۹۰ ..............

سال نو به همه مبارک..................... واسه همه........................ حتی دشمنان..........

[ سه شنبه 1391/01/01 ] [ 0:46 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]
یه هفته ست که به خاطر دندون دردم خونه هستم و مرتب میرم پیش دندانپزشک

آخرین پنج شنبه هر سال طرفای ما رسمه که همه میرن سر قبر امواتشون و یه جمعیت خیلی زیادی جمع میشه. منم رفتم ولی ......
هیشکی رو نمیشناختم. انگار که من غریبه ام و تازه اومده بودم. به خاطر مادرم رفته بودم وگرنه حال و حوصله اینجور کارا رو ندارم. بی تفاوت شده ام. از بین جمعیت مثل غریبه ها رد میشدم. نمیدونم من خودم اینجور حس میکردم یا واقعن این طور بود. نگاه خیلیا روم سنگینی میکرد. فک و فامیلا هم بودن ولی چهره اکثرشون از ذهنم پاک شده. بعضی وقتا به داشتن این چنین فک و فامیل از خودم خجالت میکشم.
مثل آدمای ضعیف دیگه منم دارم غر میزنم. یعنی غرغرو شدم. کم حوصله شدم و اعصابم سریع خرد میشه. کم تحملم و کم ظرفیت.

نمیدونم چه مرگمه ولی ناخودآگاه دارم فرار میکنم. از کی و از کجا....؟؟؟؟ نمیدونم.
واقعن از خودم بیزارم. هرچی اسمش رو میخوان بزارین بزارین. افسرده...دیونه....گوشه گیر....
ولی دلم میسوزه.

 سال نو در پیشه و چند روزی به آخرش نمونده. کاش منم میتونستم یه تکونی به سرنوشت پوسیدم بدم و بتونم عوضش کنم.

خونه تکونی دل

هر چی سعی میکنم این افکار انتقام گرفتن رو از سرم بیرون کنم ..... نمیتونم..... به خدا نمیشه....
میبینی چه بلائی سرم آوردی..... دارم بزرگتر میشم. ولی حفره دلمم بزرگتر میشه. یه حفره عمیق که هیچ چیز نمیتونه پرش کنه........
یه لکه سیاهی که با هیچ چی پاک نمیشه.... میسوزم و بازم میسوزم.....
یواش یواش دارم دیونه میشم..... دارم با خودم بلند بلند حرف میزنم. داد میکشم..... دیگه به در و دیوار نمیتونم مشتام رو بکوبم.... ولی در عوض به در وگوشه دلم میکوبیم...... هر وقت صدا کرد میزنم تو سرش تا همون اول صداشو ببرم.
فراموشکار شدم..... یه گوشه دنج گیر میارم ومیرم تو افکار خودم.... به چی فک میکنم؟ خوب معلومه به بدبختیام. به آیندم... به اونجائی که هستم..... اونجائی که میخوام برم......

درختای حیاطمون بزرگ شدن و به هرس کردن نیاز داشتندو اره و قیچی گرفتم و یه کم بهشون رسیدم. ولی ناخودآگاه به یاد زمینای کشاورزی که قبلن دنیام بودن میافتم...... اوففففففف......
....... چند سالی مشه که نرفتم سر زمین کشاورزی.... واسه چی برم آخه.... مال من نیستن که...... ولی شنیدم که نهالام بزرگ شدن و دارن شکوفه میدن و الان واسه خودشون درختای تنومندی شدن..... چقدر حساس بودم بهشون..... یاد آلاچیقی میفتم که رو پایه هاش یادگاری نوشتم..... میگن هنوز هستن و همون طور موندن. یادش به خیر ..... میگن باغای اطرافش از بین رفته و الان اونجا برهوت شده.... میگن داره از کنارش جاده رد میشه...... نفس عمیقی میکشم و با دستم سر و صورتم رو می مالم و به موهام چنگ میزنم و پاهام رو جمع میکنم و میخوام برم بیرون دور بزنم که حسش نیست......

[ جمعه 1390/12/26 ] [ 8:19 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

خیر سرمون اومدم مرخصی که یه کم فضا عوض شه و یه  روحیه ای بگیرم و برگردم سر کارم.......

داشتم به تلوزیون نگاه میکردم...البته من زیاد تو نخ این سریال مریال و این جور چرت و پرتا نیستم ولی تو فکرم میندازه....

5 اسفند روز مهندس خیر سرم .... قرعه کشی کردن به 5 نفر سکه و 5 نفر ماشین حساب مهندسی و یه دوربین نقشه برداری هم به 1 نفر بدن....  اسم من که در نیومد. حالا بچه ها جایزه گرفته بودن و خوشحال. قرار شد اونائی که جایزه گرفتند ما رو مهمون کنند.

بچه ها به شوخی میگفتند که نیما اگه دو چیز مردانه بود اسم اولی که میخوندند تو بودی تا بدن بهت و اون دومی هم تو نوبت بود تا بدن بهت.... و کلی متلک بارمون کردن... حالا هی خانوماشون پشت سر هم بهشون زنگ میزدند که زودتر بیان خونه... مام بهشون میگفتیم که بابا زن زلیلا چیه چطونه.... چرا اینقدر میترسین.... منو ببینید که از هیشکی نمیترسم.... دوستای قدیمی رو دیدن خوبه...  خاطره تعریف کردن و این جور مسائل.... ولی یه مسائلی گفته شد که یه کم حالمو گرفت ولی به رو خودم نیوردم. وضع همشون توپ شده و بین حرفشونم هم یه تیکه ای بهم انداختن و گفتند که اگه نیما یه کم خریتش رو کم کرده بود الان وضعش توپ توپ شده بود. یکی میگفت که ای بابا نیما بدشانسی آورد. اون یکی میگفت که نه بابا اینو بدشانسی آورد اون یکی چی... نه بابا نمیا خره دیگه... قدر شانس خودش رو نمیدونه... بچه ها رفتن و من موندم تو قلیون سرا و یه کم خلوت کردم....
با خودم فک میکردم که چرا من باید یه تفاوت با دیگرون داشته باشم... هم تو زندگی هم تو حرف زدن هم تو کار....
یه رفیقم که الان پیشم بود قدش از کوتاهتره... من ازش خوشتیپتر(اینو جدی نگیرین) و عین خودم بدبخت بیچاره بود... رفت از با یه دختری ازدواج کرد که وضعش رو دگرگون کرد. اون یکی دوستم هم همین طور... واسه خانوده خانوماشون هم پاکی و صداقت از همه چیز مهمتر بود واسشون... .ولی من برعکس همشون اون چیزائی که دارم مهم نیست و فقط پول واسشون مهمه که من نداشتم.... البته دستم به دهنم میرسه ولی نمیدونم چرا من بدشانسم.
روزها واسم یکنواخت شده و دیگه به این مسائل فک کردن واسم مهم نیست و الان یه کم دیدم به زندگی مادی شده. یعنی مسائل عاطفی کم رنگ تر شده. میمونه یه حس جنسی که اینم با پول حل میشه و میشه تا حدودی بازار آزاد زندگی کرد.
گاهاً آدم میبینه بعضیا عوض میشن و به زنگی نگاه سردی دارن. با خودم میگفتم که  اینا دیگه کین که معنی لذت بردن از زنگی رو نمیفهمن... اون زمونا چی فک میکردم... الان درست همون آدمی شدم که اون روزا ازشون ایراد میگرفتم.
و زندگی دنبال چیا بودم ولی چی شدم..... ای  بابا اوس کریم الان بهت فحش دادن آرومم نمیکنه....
دیروز رفتم به صفحه فیس بوکم. یه نفر بود پیشنهاد دوستی داده بود. اسم عجیب غریبی بود. رفتم به صفحش ببینم کیه دیدم همون دوست دوران کودکی که الان خرپول شده. اونم تو تهران زنگی میکنه. ای نیما تف به روت.... بیخیال دوباره تو صفحات گشت زدم و یه دور الکی زدم ولی جذاب نبود واسم و اومدم بیرون دور بزنم. همه جا شلوغ شده و حوصله شلوغی ندارم.
میخواستم برم دندون پزشکی تا این دندونام رو که درد میکنه بدم درست کنن ولی حسش نیست. یعنی واسم مهم نیست که دندونم درد میکنه یا نه و مسیرم رو عوض میکنم و میرم تو اتوبان و یه کم گاز ماشین رو میگیرم و میرم ولی اونم دیگه اغنام نمیکنه و ماشین رو سست میکنم و برمیگردم خونه و یه چند تا کتاب بر میدارم بخونم ولی بازم حسش رو ندارم. آموزش نرم «فزار های جدید رو شروع میکنم به خوندن که وقت ناهار میشه و میرم ناهار میخورم و بعدش میگیرم میخوابیم.
روز بعد که امروزه بازم دیر از خواب بیدار میشم ولی نیدونم چیکار کنم. بازم میرم بیرون یه دور میزنم و برمیگردم و بازم میخوابم و عصر هم که شروع کردم به نوشتن این پست....
ولی فک کنم من با خودم دارم لجبازی میکنم. از کی میخوام انتقام بگیرم رو نمیدونم. مثلاً من میخوام بیخیال باشم و وارد قمار زندگی خودم شدم. من از خودم دارم انتقام میگیرم.
ولی اشکال نداره. چون من همه چیزم رو قبلاً باختم و الانم چیی واس از دست دادن ندارم. پس من راحت تر میتونم قمار کنم.

[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 10:32 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

درست بعد اینکه پست قبلی رو نوشتم و تو وبلاگ گذاشتم دیدم که خانوم .... پیامک فرستاده. یه متن فلسفی و تا حدودی عاشقانه. نمیدونم جواب دادم یا نه ...یادم نمیاد. صبح زود رفتم سر کارم و ظهر بود که تو کمپ استراحت میکردم.

ظهر با هم تلفنی صحبت کردیم. من عصبی بشم کنترلم دست خودم نیست و غیر قابل کنترلم. تو کمپ تنها بودم و این بیشتر غیر قابل کنترلم میکنه. وقتی حرف میزد بیشتر عصبیم میکرد. هی میگفت که من بهت گفتم تو نیومدی خواستگاریم.

وقتی در موردش مینویسم بیشتر عصبی میشم و ادامه دادنش و نوشتنش واسم سخت میشه. ولی به هر حال من تنها فکرم اینه که بازم بازنده شدم ولی با یه فرق دیگه.

من زندگیم سربالائی و سرازیری زیاد داره. بعضی وقتا اعتماد به نفسم خیلی پائین میاد ولی بعضی وقتا به خودم میخندم و میگم من میتونم..... خوب همیشه که زندگی روی خوش نداره و باید عادت کنم. منفی نگری هم سعی میکنم نداشته باشم به شرط اینک از منطق خارج نشه و از اون ور بام هم نیفتم.

خوب سنم داره بالا میره و منم دارم درجا میزنم. امروز از محل کارم همکارم تماس گرفت که در مورد افزایش حقوقت تقریباً موافقت شده و 80 درصد حل شده .... آخه من به اونا گفته بودم که از حقوقم راضی نیستم و به فکر کار دیگه ای هستم.

از اولین روز هم که مشغول کار بودم اونقدر نفرات قبلیم تو کارشون گند زده بودن که واسم جور کردنشون سخت شده بود و از این ورم رئیسم ازم هی کار میخواست و تا میومدم توضیح بدم اونم فک میکرد منم مثل نفرات گذشته تو کارم کوتاهی میکنم. خلاصه تو چشمش من آدم کمکار بودم و منم مثل تراکتور داشتم کار میکردم و همیشه هم تو جلسات بهم میتوپید و به قول خودش موتورم رو میورد پائین. از این ور درس و مشق دانشگاه و از اون ورم خانوم فلانی فکرم رو مشغول کرده بود و من تو اون وضعیت 50 درصد کارآییم رو نداشتم تا حدود دو هفته پیش که یه کاری ازم خواست که تو دو روز نمیشد انجامش داد و خودشم میدونست ولی ازم خواست که دوروزه انجام بدم و برسونم به جلسه.... منم بعد حرفای خانوم ... به این نتیجه رسیده بودم که ما به هم نمیرسیم و نباید بهش فک میکردم و از این ورم امتحانات دانشگاه تموم شده بود و مونده بود مقاله هام و پروژه هام.... تو اون دو روز من کاری که ازم خواسته بودن رو انجام دادن که دهن رئس و معاون وا مونده بود. یعنی بیشتر از اون حدی هم که خواسته بودن واسشون انجام دادم. این کارم باعث رضایتش شده بود و واسه اولین بار ازم تو جلسه تشکر کرد بر خلاف جاهای دیگه که کار کرده بودم و همشون ازم تعریف میکردن اینجا این طوری نبود.

اینجا خیلی بهم توهین شد. ولی این بار بی تفاوت از کنارشون رد شدم و تا الان از نحوه عملکرد خودم راضی هستم.

دیروز مادرم هی ازم در مورد دختر تبریز میپرسید و منم هی یه جوری میپیچوندم ولی آخر مجبور شدم بگم که خواستگار داره و منم خبری ازش ندارم.

بهم گفت که پسرم اون یه جوری بهت گفته که پا پیش جلو بذاری و تو هم نگفتی من باهاش صحبت کنم یا یه خبری بگیرم. شمارش رو بده خودم تماس میگیرم و باهاش حرف میزنم و بعد قرار مدار میزاریم. البته خیلی حرفای دیگه که من لب مطلب رو نوشتم.

پیامک فرستادم که اگه وقت داری من یه تماس کوتاه بگیرم و صحبت کنم. بعد نیم ساعت تک زنگ زد و من رفتم تو اتاق که صحبت کنم. بار اول گوشی رو برنداشت و بعد دوباره تماس گرفتم که جواب داد. مردد بودم چه جوری باهاش حرف بزنم ولی اونقدر صداش سرد و بی روح بود که از تماس گرفتنم پشیمون شدم. بهش گفتم که میتونم بپرسم جوابتون به خواستگارتون چی بوده.... البته نمیدونم این جور مواقع چه جوری حرف میزنن ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن اونقدر سرد و بی روح حرف میزد که خیلی مایوس شدم و بدون پرسیدن جواب قطع کردم و شماره هاشم پاک کردم.

یه کم ناراحت شدم و بهم بر خورد.  برعکس همیشه بیخیالم و واسمم مهم نیست گرچه مهم هست.

میخواستم برم دانشگاه که بیخیال شدم. زدم بیرون و با ماشین هی تو شهر دور میزدم. بعد با بردرام رفتم تو این ستاد انتخاباتی کاندیدای هم محله ایمون که یه کم باهامون نسبت داره. یه کم دیدم عوض شد و اون آینده ای که واسه خودم کشیده بودم پررنگ تر شد و این بیشتر به آینده امیدوارم کرد. اکثر هم محله ایم هام بزرگ شده بودن و واسه خودشون یه برو بیائی پیدا کرده بودن. یکیشون شده بود هد گروه و بین جمعیت شعار میداد و همه تکرار میکردن....

برعکس همیشه از عشق خسته شدم و دوست دارم با کسی ازدواج کنم که باعث پیشرفتم بشه. واقعن راس میگم. من خاک تو سر اگه این قرطی بازی رو نداشتم الان شاید خوشبخت شده بودم.

الان پول عشق اولمه و این قرطی بازی اصلن واسم مهم نیست. دیگه شعر و موسیقی و کتاب خوندن و نوشتن و طراحی کردن یه پاپاسی هم واسم اهمیت نداره و بوسیدم و گذاشتم کنار و واسه به دست آوردن پست و مقام از همه چیم مایه میذارم و عشقمم رو یا با پول میخرم یا با عشق پول به دست میارم مهم اینه که من خودم به هدف برسم.

پس نتیجه میگیریم نیما دیگه خر نمیشه و از خریتش دست بر میداره.

کودک درونیم: نیما واقن عوض شدی یا از رو عصبانیت یه دری وری میگی.

نیما: ابله راس میگم.

فرمول زندگی نیما: پول مساوی است با عشق، دختر، پست، مقام، شهرت، عزت، احترام، غرور و مال و منال....

 از این به بعد هم اسمم رو عوض میکنم و پیر پسر رو به جاش مینویسم. حالا فلانیا بگن که تحریم رو ما تاثیر نداره.

[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 8:53 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
همیشه وقتی ناراحت میشم یه جوری خودمو مخفی میکنم. الانم خودمو مخفی کردم. سرمو میندازم و مثل .. کار میکنم و یه جوری سر خودمو مشغول میکنم. وقتی تنهام ساکت و آروم گوشه خلوتی گیر میارم و میشنم و فک میکنم. ولی الان جای خلوتی ندارم و از پنجره اتاق خوابگاه بیرون رو نگاه میکنم. ولی هیچی دیده نمیشه. همه جا تاریک و سوت و کوره. فصل سرماست و زیر پنجره شوفاژ گرمی هست. پاهامو میچشبونم بهش و دستام رو میزارم لبه پنجره و خیره میشم بیرون. اونقدر وای میسم که پاهام خسته شه. هرکاری میکنم که تو این فازا نرم نمیشه. اولا خیلی ملایم بودم ولی این روزا بد جور عصبیم و با همه با تندی حرف میزنم. هیچیم به ... نیست. بد دهن شدم و بدتر هم میشم. بارها بارها هی از خودم میپرسم هی پسر چت شده باز. بیخیال گذشته...... اونقدر تو ذهنم نکات مثبت رو مرور میکنم که نگو.... ولی باز آخر میرسم به همون حالت اول.....

بازم ماجرای؟؟؟؟؟؟؟؟ ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 1390/11/01 ] [ 7:10 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
سلام.... و باز چند نقطه سر خط......

نمیدونم بگم که بازم بزرگترین شب سال خوبه یا نه..... تنهائی بد دردیه..... بدتر اینه که درد تنهائیت رو به هیشکی نتونی بگی و بریزی تو خودت و آخر غم باد بگیری و بترکی....

سالگرد اغاز بزرگترین شب تنهائی نیما.... مبارک....

همه دوس دارن تو بعضی شبا با خانواده یه جا جمع شن و بگن و بخندن ولی من تو این شب نمیتونم خونه باشم و بازم اتاق سوت و کور تنهائی و خلوت .....

و بازم چند تا نقطه با کلی علامت سئوال ولی بی جواب.......؟؟؟؟؟؟؟.....

[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 6:51 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
خوب تو این مدت که نبودم ....
یه روز دوستم از یه سازمان دولتی تماس گرفت که یه پست جدید اینجا خالی شده البته قراردادیه ولی من تو رو معرفی کردم و باید بیای اینجا.... به خاطر اینکه اون کار رو دوس داشتم رفتم اونجا.....
یه شرکت مهندسی که زیر نظر یه ارگان دولتی مشغول ساخت سد هستش... ولی چون بیشترشون خط فکریشون با من فرق میکرد من همون اول فک کردم که این کار جور نمیشه و خودمم زیاد خوشم نمیومد اونجا بمونم. واسه این که دوستم گفته بود به احترامش اونجا موندم تا یه مقدماتی رو انجام بدم و بعد تو گزینش میگن که مورد قبول نیستم و زود برمیگردم خونه....
اول خودمو به قسمت مورد نظر معرفی کردم... ولی اینجا میگن خدا اگه بخواد دری رو ببنده هزاران نفر جمع شن نمیتونن بازش کنن و برعکسشم اینه که اگه هزاران نفر دری رو بخوان به روی کسی ببندند اگه خدا نخواد بسته نمیشه.....
اول یه مصاحبه تخصصی ازم کردن.... بدون هیچ مشکلی قبول شدم.... البته خیلی سخت بود. بعد نفر مافوق باید باهام مصاحبه میکرد. منم خدائیش نمیخواستم قبول شم و هی دلم می خواست بگن که نمیشه. ولی اونقدر تعریفمو کرده بودن که اونجا هم قبول شدم. بعد تست چکاب کامل از سلامت جسمی... اونجا رو هم بدون مشکل طی کردیم. حالا مونده بود قسمت عقیدتی و حفاظتی.... اونقدر بدم میومد که نگو... یه پرسش نامه هائی رو پر کردم و یقین داشتم که ایجا رد میشم...
سئوال اول: نماز میخونی..... منم گفتم نه
سئوال دوم: مرجع تقلیدت کیه؟ منم گفتم که اول آقای ... و الان هم ندارم
بعد من رو کردم به اون آقا که مصاحبه میکرد.... چون زیاد مایل نبودم اونجا بمونم واسه همین زیاد برام اهمیت نداشت که قبول شم. واسه همین بدون هیچ ترسی جواب میدادم.
.....میتونم یه چیزی رو خالصانه بهتون بگم؟ ... این اعتقادات منه.... میدونین من میتونم بهتون دروغ بگم و بگم نماز میخونم و مرجع تقلیدمم فلانی هستش ولی چون منبلد نیستم و خودم واسه خودم ارزش قائلم نمیگم. بعدش من تخصص دارم و شما به جای پرسیدن نماز و رزوه بپرسین من میتونم واسه پروژه مفید باشم یا نه. چه بسا بسیاری هستن که نماز و روزه زیاد هم میخونن و میگیرن ولی واسه جامعه مهم و مفید نیستن...... بعد یه برگ دیگه داد که پرکنم و توش از حدیث ثقلین و غیره... امام اول و دوم ... اعتقادات به نظام اسلامی و .... منم پر کردم دادم بهش. یه مروری کرد بعد رو کرد به من و گفت از این که صادق گفتین ازتون خوشم اومد. ولی من سعی میکنم از تخصصتون در کنار صداقت از محضرتون فیض ببریم و یواش یواش با محیط اینجا هم اخت میشین و با این صداقت محال میدنم به معنویات کشیده نشین. اونجا رو هم با موفقیت طی کردم.... حس خوبی داشتم و خوشحال شدم که لااقل یکی پیدا شد که به صداقت و رو راستی اهمیت بده
اولین اتفاق:
کارم سد سازیه.... داشتم از تونلهای سد واسه آشنائی و تحویل گرفتن کارا اقدام میکردم. قرار بود که یه بازدید از سد داشته باشم ولی از صبح ۳ بار اقدام به رفتن کردم ولی هر سه بار ماشین نبود و مجبور بودم منتظر شم. ولی بعدش خبر آوردن که تونل ریزش کرده.
بعد ریزش که رفتم اونجا دیدم دقیقاْ همون قسمتی بود که من می خواستم ازش بازدید کنم. دست و پام سست شد......

[ جمعه 1390/07/29 ] [ 9:50 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
نمیدونم چرا هر کاری انجام میدم باید یه گندی توش بزنم و به قول معروف بی عرضگیم رو نشون بدم...
بلاخره حق امضا هم گرفتیم و شدیم یه مهندس کامل... یعنی پروانه اشتغال به کار مهندسی رو گرفتیم.
این یه آزمون داره که نفرات بعد از قبولی تو اون آزمون بعد از گزراندن دوره پروانه اشتغال به کار مهندسی می گیرن و زیر نقشه رو با مسئولیت مهندس طراح و مهندس ناظر ..... امضا میکنن... حالا ۶ ماه بود آماده شده بود دیروز رفتم گرفتم آوردم دادم به نظام مهندسی و مشغولیم...

سه. چهار روزی میشد که یکی از همکارای نظام مهندسی گیر داده بود که بیا این لب تاب ما رو درست کن... از اونجائی هم که پیش ۲ تا مهندس کامپیوتر برده بود درستش کنن ولی درست نشده بود و منم تو اون گیر و ویری قبول کردم که درستش کنم ولی هر چی روش کار کردم می دیدم که درست نمیشه... ۲ روز روش کار کردم... ولی درست نشد. امروز از صبح مجدد نشستم روش و کار کردم و بلاخره درست شد. زنگ زدم به مهندس که بگم درستش کردم و اگه بخواد میتونه ببره... اونم زوق زده که ایول الان میام می گیرم ازت و کلی تمجید ... من بهش گفتم که هر جا هستین من بیارم تحویل بدم و کلی اصرار مهندس که نه بابا این همه زحمت دادیم دیگه زشت میشه قبول کرد که سر میدون فلان وایساده و من با ماشین رفتم که بدم... تو راه که می رفتم یه حس بدی بهم دست داد... آخه این حس خیلی برام آشناست... اونجائی که قراره یه اتفاق بد بهم دست بده این حالت رو دارم... سرعت ماشین رو کم کردم و آروم آروم رفتم که خدای نکرده اتفاقی نیفته ولی سر میدون یواش یواش میرفتم که یه پراید با عجله پیچید جلو من و زد ماشین و داغون کرد... حالا دورمون مردم جمع شدن... منم بیخیال پیاده شدم و اونقدر به گند زدن عادت کردم که واسم عادی بود... اون راننده که زده بود بهم میگفت که من بوق زدم نشنیدین... منم گفتم آقای محترم مگه بوق وسیله علامت دادن پیچیدن جلو منه تازه خلاف پیچیدین هیچ دیگه... بعد می گفت که خسارتشو بدم... منم گفتم که اشکال نداره بزار پلسی بیاد اگه من مقصر بودم چشم... نگو اونم گواهینامه نداره و ترسیده بعد با خانواده بود که یه کم ترسیده بودن... اینجا فردین زنده میشه... بعد مردم که دورمون جمع شده بودن یکی میگفت که فرمونت رو به این وره تو مقصری پولشو بده و برو و بی خیال پلیس شو...  مادر راننده هم هی به من میگه آقا شما مقصرین ما بوق زدیم شما نشنیدین... یه کم به خودم اومدم به راننده گفتم آقای محترم من گلگیر جلو در جلو رو زدم اگه منم مقصر باشم پلیس بیاد میگه شما مقصرین بهد رو به مادر راننده گفتم که پسرتون گواهینامه نداره اگه منم زده باشم مقصر ایشون رو مینویسن.... بعد دیدم که ترسیدن و نگرانن گفتم حالا میل خودتونه می خوان وایسیم که پلیس بیاد... منم ماشین پژو و مدل بالا.... ماشین از چشمم بد جور افتاد.... بعد کلی خسارت به ماشینم وارد شده بود... حالا چی کار کنم و چیکار نکنم. تازه مادرم اینا تو مراسم عروسی فامیلامون بودن و باید میرفتم دنبالشون... مهندسی هم که به خاطرش رفته بودم همون نزدیکی بود و تا منو دید اومد کنارم و میخواست زنگ بزنه به پلیس که پسره گفت حالا صبر کنید بابام میاد خسارتتون رو میده... من پول ندارم و یه کم ناله کرد و مادرشم گفت که الان پدرش میاد میزندش و کلی ناله .... ما هم که فردین بازیمون گرفته بود ... خسارت هر دو طرف زیاد بود و منم دلم به حالشون سوخت... گذاشتم برن...اول فک میکردم که خسارتم کمه ولی مکانیک یه آماری بهم داد که بعدن پشیمون شدم... همیشه سادگی و گذشت و دل رحمی کار دستم میده... پول شهریه دانشگاه که نداشتم بریزم حالا اینم قوز بالا قوز شد... دوستم میگفت که چون به خاطر من اومدی و این طوری شد من درستش میکنم ولی من که فردین بودم الان به توان ۲ رسوندم... گفتم ماشین که هیچ صد تا مثل این ماشینا فدای سرت مهندس جان.... حالا اونم پیمانکار ساختمانه که گردن کلفته و نباید جلو اون کم بیارم.... ولی الان که دارم مینویسم یواش یواش آثار فردین بودن از بین میره و من تازه دردش رو میفهمم... مجبورم ماشین رو عوض کنم چون از چشم افتاده یعنی مکانیکه میگفت واست ماشین درست حسابی نمیشه و باید همیشه جلو مکانیکی باشی...
پیاده اومدم خونه و به برادرم گفتم بره دنبال مادرم...
پس نتیجه میگیریم من دشمن ماشینای صفر کیلومتر هستم....
کاری که درست انجام دادم باید یه گندی توش بزنم.....
همیشه محتاط بودن منو از بلا دور نمیکنه....
بی عرضگی تو خونمه..... حماقت تو خونمه.... سادگی و دل رحمیم بزرگترین ایرادمه....
کاش زندگی مثل یه فیلم بود که جاهائی رو که گند میزنی کات داد و دوباره فیلم گرفت...
وقتی تصادف کردین حتمن دقت کنین که پلیس بیاد که امیدوارم هیچ وقت تصادف نکنین...
بعد قرص سر درد همراتون باشه چون سر دردم شروع شده....
هیچ وقت فردین رو یاد نکنین که مثل من میشین...

[ جمعه 1390/06/25 ] [ 6:45 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
حسابی دلم گرفته.... نمی دونم کی من از این فراز و نشیب زندگیم راحت می شم. قبلنمی گفتم اگه این مشکلم حل شه بقیه مشکلاتم خود به خود حل میشه.... این تموم شد اون یکی و اون یکی و اون یکی.......اون یکی و بازم اون یکی... ولی امروز حالم از این مشکلات گرفته نیست بلکه حکم تلخ سکوت و تنهائیه که مجبورم.....

واسم شایعه درست کرده بودند که ازدواج کردم و .... آره دیگه
زن دائیم این خبر رو به مامانم میده و ازش کلی گلایه می کنه که چرا واسه مراسم عروسی من دعوتش نکردیمش. اصلاْ چرا خبر ندادیم که من ازدواج کردم. حتماْ باید از در و همسایه بشنویم.... و مامانم هاج و واج جواب میدا و زندائیم هم با آب و تاب تعریف میکرد. 
منم حونه وبودم و هر از گاهی میومدم داخل هال که خستگی در کنم و دوباره بر میگشتم ولی حرفاشون رو کم و بیش میشنیدم.
نمیدونم واسه کدوم دلیل این شایعه درست شده بود. چند بار بعد خبر دادن زن دائیم به مامان تو کوچه خیابون به مامان و برادرام تبریک می گفتند و اونام قسم میخوردن که نه بابا نیما ازدواج نکرده... خانومی هم که در نظر گرفته بودند هم محله پدر بزرگم بودند و نسبت فامیلی هم داریم. استاد دانشگاست و از هر لخاظ قابل تعریفه ولی مشکل اینجا بود که چرا بین این همه دختر چرا واسه من و اون شایع درست شده بود. برادرام هم که ماشالله فقط دنبال سوژه خنده اند و الکی منو با فامیل خانوم صدا میزدند.... خلاصه ما خواستگاری هم رفته بودیم و نامزد بودیم و خودم خبر نداشتم.... تا الان این شایعه کش پیدا کرده ولی نمیدونم مرکز شایعه کجاست
خوب یه بار هم میخواستم با یه خانوم که دانشجوی دکترای شیمی و  تبریزی بود. آشنا بشم و تصمیم داشتم ولی خانواده محترم از این جریانم خبر نداشتن یعنی فعلن زود بود واسه این که بدونن....
خوب بعد آشنائی مختصر گه گاهی با هم تلفنی صحبت می کردیم و منم رک و صادق اوون چیزائی که لازم بود رو واسش توضیح میدادم. تو ماه رمضان ازم پرسید که نماز می خونم یا نه منم گفتم که نه.... البته گفتم که دلم این روزا به معنویت کشیده میشه ومیخوام شروع کنم به نماز خوندن.... واین دلیل شد بر عدم تفاهم ما.... من سعی کردم که بیشتر توضیح بدم ولی قبول نکرد.... بعد پیامک زد که نمیتونه با من باشه و دلیلشم غیر مذهبی بودن من بود.... منم در جوابش گفتم که درسته نماز نمی خونم ولی بی بند و بارم نیستم و حروم و حلال سرم میشه.... بد جور حالم گرفت و پیامک زدم که حسابی ازتون ناراحتم و کارش درست نبود که اینجوری و یه دفه بهم گفت.... فرداش تماس گرفت ولی جواب ندادم و چند بار بعد تماس گرفت ولی اهمیت ندادم. پیامک زد که عذاب وجدان گرفته و میخواد دلم رو به دست بیاره.... منم در جوابش گفتم که از شما ناراحت نیستم و از خودم ناراحتم.... اون گفت که لااقل میگفتین که به خاطر من می خونید و منم که استاد الکی وارد فلسفه شدنم... خلاصه بخث به اینجا کشیده شد: اون می پرسید و منم جواب میدادم
بلاخره من عصبانی شدم و تحملم رو از دست دادم و تموم کردم.... یه فحشی دادم.... یعنی دست خودم نبود بهم فشار اومد. تحمل رفتارش خیلی سخت بود . دیدش تحقیر آمیز بود.
نمیدونم چند روز گذشت و چه اتفاقاتی افتده بود که دوباره تماس گرفت و خواهش کرد که برم پیشش
روز ملاقات گفت که چون واسش مهم بودم رفته از چند نفر منو پرس و جو کرده
منم ناراحت شدم و گفتم که من که گفتم منصرف شدم و دیگه نمی خوام....
.....
بعضی حرفا رو میشنیدم و چشام نزدیک بود پر از اشک بشه. ولی غرور مردانه مانع میشه که گریه کنم و مجبورم بریزم تو خودم.... به خودم میگم خدا منو دوس داره ولی من کم تحملی کرده بودم.... خوبه آدم با صبر به همه چیز برسه...
امشب مراسم عروسی یکی از فامیلامونه.... من نمیتونم برم..... دلم گرفته....

[ چهارشنبه 1390/06/16 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
دلتنگ شدم. همین ...

نمیدونم باز چه مرگمه. هر روز تکراری و بیهوده.
امروز یکی ناراحتم کرد طوری که سر درد گرفتم و عصبی شدم و تا الان هم از دستش ناراحتم.
نمیدونم چرا نمیتونم بیتفاوت باشم.
الان اخلاقم سگیه.... یعنی خیلی وقته سگی شده و هیشکی نمیتونه از ۴ فرسخیم رد شه.
۴ تا مقاله باید تا آخر همین ماه آماده کنم. نمیدونم اساتید محترم دانشگاه چی فک کرد. البته برام اهمیتی نداره نمره قبولی بگیرم یا نه ولی فک کردن ما ماشین مقاله ایم. آخه کجا دیدین تو ترمی که ۸ واحد درس دارم ۱۶ تا مقاله وتحقیق باید تحویل بدن که ما داریم میدیم. تازه امتحانا رو حساب نکردم.
والله با این نوناشون.... یا سوختس یا خمیره....
حالا از این ورم کار که وقت و بی وقت ما رو درگیر میکنه

[ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
تو فیس بوک بودم و داشتم خبرها رو چک میکردم ولی برام جایه غریبیه.... به این دلیل برگشتم وبلاگ خودم.... میدونی اینجا برام جای امن و آرامیه. رفتم از اولین روزای ایجاد وبلاگم پستها رو خوندم.... وای عجب نظرای با حالی گذاشته بودن بچه ها.... واسم همشون شیرین و مرور گذشته بود.دلم برای بعضیا تنگ شد و تصمیم گرفتم برم سر بزنم بهشون... بعضیا وبلاگشون بسته شده ولی بعضیا هستن و به روز نکردن.... خیلی دلم می خواست که دوباره فعال باشن و دوباره به هم سر بزنیم ... ولی....؟؟؟؟

یعنی میشه؟؟؟؟؟

[ جمعه 1390/04/24 ] [ 7:32 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
سال نو بر همه دوستان مبارک یعنی با کلی تاخیر مبارک ولی خوب دیگه چیکار کنیم در دوران بی امکاناتی غرق شدیم و داریم مثل ... کار میکنیم.
ایام عید رو مجبور بودم سر کارم باشم. ولی ناراحت نیستم و امروزم میرم خونمون که سیزده به در خونه باشم. آخه از روزای عیدهمین سیزده به درش خوبه.
تو سالی که گذشت چند اتفاق مهم تو زندگیم افتاد که باعث شد یه کم از خواب زمستانی بیدار شم.

[ سه شنبه 1390/01/09 ] [ 9:32 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]
سلام خوبین

من میخواستم بگم که تو این مدت که نبودم خیلی اتفاقات و بلاها اومد سرم. یعنی در حد بندس لیگا واقعن عذاب کشیدم ولی تونستم تو این مدت خودم رو از این دوره بحرانی خلاص کنم و بشم همون نیمائی که بودم.

خوشحالم.........ممممممممممممم......... آره
ولی همچنان مشکلاتم هست ولی اونا رو هم به مرور از پیش رو برمیدارم
امیدوارترم.
من میتونم و میتوانم........خواهم توانست...میتوانستم....کی گفته من نمیتونم....

[ سه شنبه 1389/12/03 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

امروز بگم که فوتبالیست شدم...

ماجرا این بود که خواستیم با دوستان باشیم و چون سازمان نظام مهندسی سالن ورزشی آماده کرده بود و تعداد کمی از مهندسین وقت فوتبال بازی کردن داشتن و اکثر اوقات سالن خالی بود به دعوت دوستان ما هم رفتیم سالن که فوتبال بازی کنیم.

با اینکه فوتبال بازی کردن بلد نیستم ولی به اصرار دوستان رفتیم سالن فوتسال و خواستیم یه کم تحرک به بدنمون بدیم که یه کم از حالت رخوت و سستی بیاد بیرون ولی انگار اینجام شانس با ما یار نبود

خوب اولن مجبور بودم عینکم رو از چشام دربیارم. تا اینجا همه چیز درسته ولی وقتی از رختکن رفتم تو سالن هیچ قیافه ای تشخیص نمیدادم که هیچ همه رو هم چهار تا چهار تا میدیدم....

بعد چون من رو ندیده بودن که فوتبال بازی کنم تو یار کشی موندم نفر آخر...احساس بدی داشتم و عصبی شدم...

من رفتم طرف یه تیمی و همون اول مجبور شدم بشم یار ذخیره که  صدام دراومد آقا یعنی چی ...

این حرف که معون شهردا گفت آقا نفرات جدید تو ذخیره وایسن بهم برخورد و سرش چنان داد و بیدادی راه انداختم که نگو....

آقا یعنی چی من تازه اومدم چرا برم تعویض ... میگفتین نمیومدیم سالن....

و آخرش این شد که هر تیم 6 نفر باشه و ما هم تو بازی اومدیم

ما رو گذاشتن تو دفاع راست ولی نتونستم خوب بازی کنم و یه کم صدای هم تیمیام در اومد. تازه داشتم میفهمیدم فوتبال چیه که یه هو مهاجم تیم مقابل یه شوتی زد و من میخواستم جلو توپ رو بگیرم که یه هو.....

آخخخخخخخخخخخخخخ.............

که یه هو شهردار منطقه....عین کاکرو یه شوتی سمت دروازه زد که منم عین این سوباسا خودمو انداختم جلو توپ که مثلن نزارم گل شه...

زد به اونجائی که نباید میزد....

یه دردی احساس کردم که زمین گیر شدم اول نمیخواستم صداشو دربیارم ولی دیگه افتادم و ...... آرزو میکردم دختر بودم تا همچین دردی رو حس نکنم....آقا دورمو گرفتن و سریع پاهامو دادن بالا و فوریتهای اورژانسی رو انجام دادن.... یه دردی داشت که از صدتا ضربه رزمی بدتر بود....

حالا هی بگین رزمی خطرناکتره و فوتبال بیخطره

اما یه نفر که ورادتر بود و من باهاش کنتاکت بدی داشتم و هم تیمی هم بودیم نجاتمون داد فک کنم من ده دقیقه درد کشیدم....

حالا یه توپی هم شوت زدن که خورد به سینم و پنالتی گرفتن ولی من گفتم که به دستم نخورده که پنالتی میگیرین و طرف یه حرکت جوانمردانه کردو توپ رو زد بیرون و ما واسش دست زدیم...

خیلی کم آورده بودم و له له میزدم

خیلی وقت بود ندویده بودم و نفس نفس میزدم و داشت نفسم بند میومد.... دروازه وایسادم ولی انگار من خیلی شوتر از این حرفا بودم....آبروم رفت نتونستم یه جنمی از خودم نشون بدم...

پنج شنبه صبح


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1389/08/09 ] [ 1:9 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]

شب سردی است

تنها و آرام در گوشهای نشسته ام

ثانیه ها را به کمک میطلبم

 تا با هر تیک تاکشان

 گذشت بی ثمر عمرم را

 با خط عقربه بر دیوار زمان محکم به یادگاری بنگارن..

صدای سکوت شب مرا با خود به گذشته ای دور میبرد

به خاطره های شیرین و رویایی..

به یاد خنده های قشنگ از ته دل

آرام میشنوم صدای خنده ها را

به یاد روزائی که حس امید را با عرق های نشسته بر پیشانیم زنده میکردم

به روزائی که میدیدم و حس میکردم

به روزائی که آرزو میکردم

به روزائی که تنهائی برام معنی نداشت

لبخند تلخی بر لبانم مینشیند سرم را میچرخانم

تا غبار یاد گذشته را از فکرم برهانم

میبنم باز همان اتاق ساده تاریک سهم من از همان آرزوها بود

که در آن نقش یک سراب را با دستهای کودکانه

بر تار پود اتاقم کشیدم

چه زود گذشت ایام خوش کودکانه

باز میخواهم کودک شوم و از دیوار ها بالا برم

زمین بخورم

ولی با هر خوردن به زمین خوشحالتر بلند شم و به خودم بگم

داری بزرگ میشی

 درد خوردن به زمین رو فراموش کنم.....

هنوزم زمین میخورم

ولی دیگر بزرگتر نمیشم ،دیگر تلخیش رو نمیتونم از ذهنم پاک کنم.

فقط آرام گوشه ای کز میکنم و تکرار مرور گذشته ام رو

با حسرت مرور میکنم

باز

گم میشم تو هیاهوی خیالم

آرام با دستهایم گذشته را لمس میکنم

میخواهم اشتباهاتم رو پاک میکنم

ولی وقتی دستهایم رو دراز میکنم، محو میشون

میبینم یه سرابی بیش نیست

که آرام بر چشمانم نقش میبندند

میخواهم داد بزنم و بگویم

ولی بازمیبینم که با خود حرف میزنم و هیچ کس نیست

تصویرهای نشسته بر ذهنم آرام کنار میروند

باز خودم را میبینم که در سیاهی اتاقم

گوشه دیوار نشسته ام

چقدر دیر آفتاب طلوع میکند

مبادا باز یادش رفته که کسی منتظر دیدن دوبارش هست

چقدر دلم تنگ شده واسه دیدنش

 

[ یکشنبه 1389/08/02 ] [ 7:17 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

نمیدانم

در کدامین نقطه خاک،انسانهای با احساس،محبت را بین خود

چون خوشه ای انگور تقسیم میکنند.

در کدامین گوشه خاک

دل زمین را میشکافند و بذر عاطفه میپاشند

فلاتی که در آن عشق میورزند

و صداقت را ذره ذره میفهمند

در کدامین بوته خاک است

به راستی سرِ زمین در کجاست

تو در کجای آنی

که در حسرت درک عشق و تقسیم آن تنها مانده ای

و من در کجای آنم

که حرف از سبزه ها میزنم

و تنهای تنها مانده ام

 

[ چهارشنبه 1389/07/28 ] [ 3:45 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
 

 

A-House-Awaiting-Death-EASTERN-Design-Office-yatzer-6.jpg

این خانه که اقامتگاهی منحصر به فرد با معماری فوق العاده است به انتظار مرگ صاحب اش نشسته. معماری برگرفته از مفهوم زندگی و واقعیت مرگ! هیچ کس نمی تواند از رخدادهای آینده زندگی خود مطمئن باشد ولی چیزی که واضح و اجتناب ناپذیر است این است که همه ما روزی خواهیم مرد… این خانه به سفارش فردی که به گفته پزشکان طی ۱۵ سال آینده از دنیا می رود ساخته شده. او که نامش فاش نشده می گوید: "من تا ۱۵ سال دیگر خواهم مرد و این خانه، خانه انتظار مرگ من خواهد بود که برای هدف من جای مناسبی است". ‏ 
‏ 
مرگ واقعیتی است که برای بازماندگانمان تنها غم و اندوه بر جای می گذارد. در روزگار جوانی همیشه احساس قدرت می کنیم و هیچگاه ترسی از مرگ به خود راه نمی دهیم ولی وقتی پا به پیری می گذاریم به یکباره فکر و خیالات به سراغمان می آید. به خاطرات خوب و بد زندگی می اندیشیم و سعی می کنیم سالهای پایانی زندگی مان را آنطور که تصور می کنیم درست است بگذرانیم. ‏ 
‏ 
نام این خانه، ما را به یاد اتاق انتظار مطب پزشکان یا سالن انتظار فرودگاه می اندازد ولی علت انتظار کشیدن از زمین تا آسمان متفاوت است. ‏

A-House-Awaiting-Death-EASTERN-Design-Office-yatzer-10.jpg

خانه در کنار ساحل، آنسوی رشته کوه های Suzuka ، در شبه جزیره ISE و رو به شرق یعنی دقیقاً جایی که خورشید طلوع می کند قرار دارد. ‏ 
‏ 
شرکت طراح بر این عقیده پایبند است که یک طرح معماری چیزی نیست که به خواست و نظر معمار ساخته شود بلکه ترکیبی از خواسته ها و نیازهای مشتری و اهداف خاص است. ولی همزمان سلایق مشتری و معمار را با هم در بر می گیرد. پس از ساعتها تفکر در خصوص نماد این پروژه عاقبت «پروانه» به عنوان نماد سمبلیک آن انتخاب شد. در باور شرقی نماد پروانه به منزله گرفتن روح مرده و دمیدن روح در کالبد دیگر یعنی بی مرگی و تولد دوباره است. ‏ 
‏ 
سمبل پروانه در این معماری به خوبی خودنمایی می کند. پنجره هایی بزرگ همانند بالهای پروانه. آفتاب شرقی از میان این پنجره های چندضلعی که همانند موجی در حرکت هستند به داخل نفوذ می کند. ‏

A-House-Awaiting-Death-EASTERN-Design-Office-yatzer-11.jpg

A-House-Awaiting-Death-EASTERN-Design-Office-yatzer-13.jpg

معماران با ساخت پنجره ها به این فرم خاص قصد داشتند حرکت امواج را به نمایش بگذارند و بگویند که نه تنها چشم انداز این بنا اقیانوس است بلکه جایی است برای مشاهده امواج همیشه در تغییر. ‏ 
‏ 
اشکال متفاوت پنجره های این ساختمان با وضعیت های متفاوت افراد در حالت نشسته، خوابیده و ایستاده همخوانی دارد و در هر موقعیت نمای بیرونی به طور کامل قابل مشاهده است. ‏ 
‏ 
همپوشانی پنجره ها، هجوم و انباشته شدن نور طبیعی و ایجاد سایه ها این تصور را در ذهن زنده می کند که ساختمان با طلوع و تابش نور خورشید به جوش و خروش درآمده و همانند جوانه ها در حال رویش است. و لنگرهایی که بر روی دیوار خانه خودنمایی می کنند نمادی از مردی است که در جهانی بی رحم زندگی می کند. تمام اینها دست به دست هم می دهد تا اینجا مکان مناسبی باشد برای مردن. ‏

 

مهندس معمار: Anna Nakamura و Taiyo Jinno / دفتر طراحی شرق ‏ 
پروژه: مسکونی ‏ 
موقعیت: ژاپن ‏ 
تاریخ اتمام پروژه: فوریه ۲۰۱۰ ‏ 
زیربنا: ۴۴۰ متر مربع ‏ 
مساحت ساختمان: ۷۳ متر مربع ‏ 
 

[ شنبه 1389/07/24 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]
 

زندگس پذیرش رنجی است تا واپسین دم ویرانی
تحمل عذابیست تا فنا شدن
تا نیستی
قبول حقارتی است به وسعت خرد شدن
تن سپاری به رزالتی است تا دیار شکستن غرور
پنجه اندازی در پنجه شدائدی است کمر شکن
سوختنی است تا انتها
ساختنی است تا نهایت
زندگی مرور دردناکی است بر حدیث بر باد رفتن عمر
قمار تلخی است با زمان،شکستی است پی در پی
جدال رویارویی است با دیوسار مرگ
خود باختن به زوالی است تدریجی
زندگی غوص کردن در اقیانوسی است پر مخاطره و ژرف
نبرد بی امان موجی است با ساحل سنگی
زندگی گم شدن در هیاهیوی لحظه هاست

[ چهارشنبه 1389/07/21 ] [ 11:22 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

با سئوال یه دوست مهربون آغاز میکنم که تو یه کامنتی واسم نظرشون رو نوشته بودن. راستش فکرمو مشغول کرده بود که واقعن چرا؟
حالا کامنت ایشون این بود

هنوز نفهمیدم چرا این همه عمگین؟!! آخه مگه شادی چه اشکالی داره؟! کاش از این فرصت تبادل نظر با دوستانتان برای شادکردن و بهسازی روحیات و خلق و خویتان استفاده می کردید.

چرا غمگینم؟
نمیدونم. یعنی دلم نمیخواد که غمگین باشم. هر بارم سعی میکنم که خوشحال باشم ولی زیاد دوم نمیاره و دوباره فاصله میگیرم. شاید دلیلش اینه که من یه آدم موفقی نیستم. یا شاید یه روزی بودم و الان نیستم و یاد آوری گذشته غمگینم میکنه.شاید به خاطر شکستهای پی در پی باشه که حس شاد بودن رو ازم دور میکنه شاید من این طور یه بدبینی نسبت به خودم یا اطرافیان یا موقعیت هام دارم که باعث میشه همیشه غمگین باشم. ولی نه من همیشه بدبین نبودم. بارها بارها تو ذهنم مرور میکنم که چرا من نمیتونم شاد باشم. هر بار که فک میکنم به نمیدونم میرسم پس نمیدونم.
چرا شاد باشم؟
چند بار سعی کردم که نکات مثبتم رو پر رنگتر کنم و موفقیتهایی رو که داشتم پر رنگ تر کنم. به چشم یه آدم معمولی نیگاه کردم. به سادگی نگاه کردم. به اینکه من چه کارایی بلدم به اینکه کجاها موفق بودم.واسه همین اومدم از نمونه کارهام تو پستم گذاشتم. از توانائیهای خودم نوشتم که به خودم بگم که منم یه آدم موفقی هستم ولی زیاد این فکرا دوم نمیاره و بازم روز از نو روزی از نو. نمیدونم چیکار کنم. دست به هر کاری میزنم خرابکاری به بار میارم. نمیتونم یه کار رو درست انجام بدم.دنبال به دست آوردن اعتماد به نفسم هستم. بعضی کارا رو بلدم و میدونم میتونم انجام بدم ولی وقتی انجام میدم گند میزنم. باعث میشه دوباره یه ترسو باشم.
ولی همیشه من یه آدم ترسو بودم و از این حسم بدم میاد. از چی میترسم بازم نمیدونم. چرا میترسم بازم نمیدونم. از اینکه تو تصمیماتم نمیتونم درست تصمیم بگیرم.از اینکه نمیتونم به جائی برسم از اینکه آینده ام چی میشه. از اینکه روز به روز بزرگتر میشم و به جائی نمیرسم میترسم. از اینکه خیلی فرصتهام رو از دست دادم و میدم. از اینکه تنهائی نمیتونم به جائی برسم از اینکه خودم رو زندونی کردم.
از دوستانم هم متشکرم و به جا نهایت استفاده رو از حرفاشون میبرم. ولی باز دنیای مجازی نمیتونه این حس منو عوض کنه. من باید خودم بتونم از این حس راحت بشم و میخوام. تلاشم میکنم. ولی فعلن به نتیجه دلخواهم نرسیدم

دارم فک میکنم که چند دلیل واسه خوشحالیم پیدا کنم...

راستی دلیل خوشحالی شما چیه؟

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1389/07/08 ] [ 10:41 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]
میخوام که تو اتفاق نادری که هر ۱۰۰ سال یک بار اتفاق میفته یه یادگاری داشته باشم. ولی یه اتفاقی افتاد که این اتفاق نادر به خاطرم موند.....آخ....الان این یعنی دردی که دارم میکشم....

ساعت ۱ظهر

دقیقه ۲۳

ثانیه ۴۵

روز ۶

ماه ۷

سال ۸۹

صندلیم شکست خوردم زمین....آیییییییییییییی.....آخخخخخخخخ.....اوخخخخخخخخخخخخ.......

واییییییییییییییییی.......

[ سه شنبه 1389/07/06 ] [ 1:23 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

ای خدا دلگیرم ازت............

خیلی احساس بدی دارم. یه احسای گیج بودن و هدف نداشتن. یه آدم به انتها رسیده. یه آدمی که تموم برگای زندگیش رو رو کرده. یه آدمی که هیچی واسه حرف زدن نداره. نمیدونم چرا باز این جوری شدم. فک میکنم به بن بست رسیدم


قسمت سوم: میگن قسمت نیس


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1389/07/04 ] [ 0:19 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]
غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده. 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها. 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني. 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است! 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟ 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

میگن قسمت نیست ۲...... بگو چشم... دوست داشتی بخون نگی یه وقت مطالب زیاده و خسته میشم......گفته باشم


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1389/06/28 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

حقیقتی کوچک برای 100 % ساختن زندگی

 

 

اگر :

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 

باشد ... آن گاه داریم ...

 

کار سخت HARD WORK

H+A+R+D+W+O+R+K

8+1+18+4+23+15+18+11= % 98

 

دانش KNOWLEDGE

K+N+O+W+L+E+D+G+E

11+14+15+23+12+5+4+7+5= % 96

 

دوست داشتن LOVE

L+O+V+E

12+15+22+5= % 54

 

خوشبختی LUCK

L+U+C+K

12+21+3+11= % 47

 

( بیشتر ما تصور نمی کنیم که این مورد خیلی مهم است ؟؟ )

پس چه چیز 100% را می سازد ؟

 

پول ؟ ... نه !!! MONEY

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= % 72

 

راهبری ؟ ... نه !!! LEADERSHIP

L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+19+8+9+16= % 97

 

هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگر نگرش مان را تغییر دهیم .

به قسمت بالا برگردید ، به 100 %  واقعا" به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم ؟؟

 

نگرش ATTITUDE

A+T+T+I+T+U+D+E

1+20+20+9+20+21+4+5= % 100

 

این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که زندگی را 100 % می سازد !!! نگرش تان را تغییر دهید ، تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید !!!

حال شما جواب سوال را می دانید چه کاری انجام خواهید داد ؟؟

 

نگـرش ، همه چیز است .

 

[ جمعه 1389/06/26 ] [ 0:55 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]
یه سئوالی رو یکی از دوستان وبلاگیم مطرح کردن و خواستن که نظر دوستان وبلاگم رو هم بدونن و از اونجا که من نتونستم یه جواب درست حسابی پیدا کنم این موضوع رو به صورت یع پست مطرح کردم از دوستان خواهشمندم که نظرشون رو اعلام کنند.ممنون از اینکه حوصله به خرج میدین و وبلاگ منو با حضورتون گرم میکنین...
اینم سئوال دوستم ناشناس که زیر نوشتم

راستش یه سوال بدجور تو ذهنمه دلم می خواد از تو ودوستای وبلاکیت بپرسم.میخوام نظرشونو بدونم.فکر میکنی چقدر وقت لازمه تا ادم مرز بین دوست داشتن و وابستگی رو بفهمه؟اصلا بقیر اززمان چیز دیگه ای میتونه این مرزو بهمون نشون بده؟ببخشید که بهتون زحمت میدم ولی نظرتون واسم مهمه.مرسی

 

[ چهارشنبه 1389/06/17 ] [ 9:33 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

بارها و بارها نوشتم وبازم مینویسم شاید بشکند قفل در این صاحب مرده.از بازی های زمونه نوشتم از دلتنگیام نوشتم از بیداری های شبونم نوشتم از سرنوشت شومم نوشتم از غم و عشق از بدیها از خوبیها از کارهایی که کردم از همه چیز نوشتم از وجودم نوشتم.........از این که دنیا چقدر بالا پائین داره از سر بالائی های راه زندگیم گفتم....از خستگی های زندگی نالیدم....با عشق خندیدم و گریستم....صدای زندگی رو با زمزمه هام بلد شدم.....از خدا نالیدم، از خدا کمک خواستم...از اینکه ته رنگ امید رو زنده نگه دارم به سختیها خندیدم.....
از همه گفتم و فقط خودم شنیدم.از خودم گفتم و خودم شنیدم.اینه رسم روزگار چه کنم که من فقط همین دنیا رو بلدم. همین دنیای نامرد رو میشناسم


میگن حتمن قسمت نیست....ممممممم.... فک میکردم

ادامه مطلب رو دوست داشتی بخون دوستم نداشتی که بیخیال دیگه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1389/06/10 ] [ 5:20 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

ببخشین این پست رو رمز گذاشتم....

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1389/06/10 ] [ 5:0 بعد از ظهر ] [ پیر پسر ]

دلم میسوزه از اون حرفای دیروزت

از اون عشق دروغی که میساختیم روی آب

یه تیکه کاغذ شبیه یه دونه قایق

به یاد بچگی  مینداختیم روی آب

چه زود شدن خاطره انگار همین دیروز بود

دویدن تو کوچه ها

پریدن از درختا

یادت میاد دفتر مشقای فارسیمون

یا دفتر دیکتمون

آخ وقتی تموم میشد کاغذاش واسه نوشتن مشقامون

چه شاد بودیم واسه ساختن قایقی که بندازیم روی آب   

الان فقط خاطره با اشک تلخ دیده هام

به یاد آب رودخونه با همون قایقاش

عین ابر بهاری بارون میاد دوباره

 تا تازه شه تموم اون خاطرات

نگو گذشته ها تموم شد هر چی بوده بینمون

تو رفتی ولی قایقاش هنوز مونده روی آب

یادت میاد گریه هات از روی نازعاشقی

واسه بازی کردنم

من میدیدم اشکتو میساختم زود قایقی

با برگ سفید دفترم تا من نبینم گریه تو

میخندیدی با گریه ،ولی تموم میشد دفترم

همون دفتری که تند مینوشتم  مشقامو

چی شد اون همه خاطره

اون همه برگ دفترا

اون همه اشک و لبخند

اون همه حرف قشنگ

هنوزم دفتر دیکته ام سفید مونده ولی بسمه

[ دوشنبه 1389/06/08 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]

زبانم عاجز است دیگانم پر از واژه

گلویم میسوزد از دردهای تازه

سرا پا ایستادم با دستهای مشت کرده

پر از نفرت پر از کینه

پر از حرفهای یه دلداده

روبه روی یک ویرانه

چشام پر از لرزه پر از اشکای مردانه

ولی گونه هام خشکند از آبهای رودخانه

زلالم خالی از رسم  نامردان

تو را من با چه پرسم به یاد ایام کودکانه
به یاد خنده های عاشقانه به یاد یادگاریها

به دور از چشم هر بیگانه

ولیکن همینجا آمدم روبه رویم

بگویم بد کردی الان منم بیگانه

چه ارزونم.بی بهایم

دادی به دست دوره گردان بسی ارزون

چرا اینگونه بها دادی اینم رسم زمونه
با که گویم ،میسوزم، دلم درد است
پر از حرفه پر از پاکی پر از یادگاریها

هنوزم یادگاریت رو درخت خونه گواه حرفاته

آسمان را میبینم مبادا جاری بشه اشکام

مبادا بیگانه ای ببینه شکست خوردم

میروم با خودم تنها به کوچه های پر ازتنهائی

پر از احساس نفرت پر از کینه

مینویسم با تلخی بر کوچه های تاریکی

تا غبار فراموشی بشیند قلبم

من همچنان عاشق شبگردم

[ یکشنبه 1389/06/07 ] [ 1:53 قبل از ظهر ] [ پیر پسر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو واسه این ساختم که بتونم حرف هائی رو که نگفتم و نمیتونمم بگم اینجا بنویسم.
امکانات وب
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا